مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

375

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - روشن شود . » چون زنان وكودكان وأهل بيت اين شنيدند ، نوحه وزارى آغاز كردند ؛ چنان‌چه آواز ايشان به سمع همايون امام حسين رسيد واز گريه وفرياد ايشان متأثر شده وفرمود ، « لا حول ولا قوة إلّا باللّه العليّ العظيم . ابن عباس با من گفت كه نسا وصبيان را با خود مبر . كه به نصيحت أو عمل ننمودم . » آن‌گاه برادر وپسر خود را فرمود كه برويد وبا ايشان بگوييد كه فردا شما را بسيار بايد گريست . حالا ترك آن كنيد . » وچون آن جماعت اين پيغام شنيدند ، خاموش شدند وأمير المؤمنين حسين ( رضى اللّه عنه ) بر سر حرف خويش رفت وگفت : « أيها ، النّاس ! شما معلوم داريد كه من نبيرهء پيغمبر خدايم وپسر وصى أو ، على مرتضى عليه السّلام كه نخست كسى كه از مردان به شرف قبول ايمان مشرف شد ، وى بود . شنيده‌ايد كه آن حضرت در شأن من وبرادرم امام حسن ( رضى اللّه عنه ) فرمود كه دو سيد جوانان بهشتيم . امروز آن نسب كه مراست ، كه را است وتا من دانسته‌ام كه خداوند عز وعلا كذب را حرام گردانيد ، دروغ نگفته‌ام ووعدهء خلاف نكرده وهيچ مسلمان را نيازرده‌ام وتا قلم تكليف بر من جارى شده ، هيچ نمازى به قصد از من فوت نشده وبه خدا سوگند كه اگر از موسى وعيسى درازگوشى مانده بودى ، يهودي ونصارى تعهد وتيمار آن به جاى مىآوردند ، چه‌گونه اسم مسلمانى بر شما اطلاق توان كرد كه در قتل فرزندان پيغمبر سعى مىكنند ؟ نه از خداى شما را بيم ونه از رسول صلّى اللّه عليه واله وسلّم وى شرم ، به چه حجت بر كشتن من اقدام مىكنيد وبه كدام دليل خون ما را مباح مىشماريد ؟ من مردى بودم از دنيا اعراض كرده وملازم قبر جد خود گشته . مرا در آن‌جا رها نكردند وبالضرورة ترك مدينه كردم ، وپناه به حرم بارى تعالى بردم ، وبه عبادت مشغول شدم تا رسل شما متعاقب ونامه‌هاى شما متواتر به من رسيد كه ما تو را به امامت أحق وأولى مىدانيم ، بايد كه متوجه اين جانب شوى كه ما در قدم تو جانها افشانيم واكنون كه به قرب شما آمدم ، بارى اگر ما را يارى نمىدهيد ، تيغ بر روى من مكشيد وما را بگذاريد كه به حرم خدا بازگردم ويا به مدينه روم وبر سر قبر جد بزرگوار خود بنشينم ودنيا بر من گذشته ، در آن عالم پديد آيد كه حق به جانب كه بود وستم از كه صادر شد ؟ » مخالفان اين سخنان شنيدند وهيچ‌كس جوابي نداد ، امام حسين فرمود : « الحمد للّه والمنه كه حجت بر شما تمام كردم وشما را حجتي بر من نيست . » آن‌گاه يك‌يك از رؤساى كوفه را نام برد وبازگفت كه شما به جانب من نامه‌ها نوشته‌ايد وحالا در برابر من آمده‌ايد وقصد خون من مىكنيد ؟ » كوفيان گفتند : « ما از اين كلمات كه مىگويى ، خبر نداريم وهيچ مكتوبى ارسال نكرده‌ايم واز اين مكاتيب وبيعت تو بىزاريم . امام حسين فرمود تا خازن أو نامه‌ها را آورد وبه ايشان نمود . حضار معركه انكار بليغ كردند وهمه گفتند : « اين صحايف بىوقوف ما قلمي شده است . » امام حسين ( رضى اللّه عنه ) چون اصرار أهل غدر را مشاهده فرمود ، آمد وبر أسب سوار شد وبه صف خويش پيوست ودل بر مرگ نهاد وانتظار برد تا مخالفان ابتدأ به حرب كنند . -